ز چشم ساقی غمگین...
یک - ترکههای آلبالو
آقای طاهری گفت: «بچهها! کدام یک از شما پدرش باغ دارد؟»
محسن گفت: «آقا اجازه؟ ما.»
آقای طاهری گفت: «بچهها! کدام یک از شما در باغ پدرش درخت آلبالو وجود دارد؟»
محسن گفت: «آقا اجازه؟ ما.»
آقای طاهری گفت: «بچهها! کدام یک از شما درخت آلبالوی باغ پدرش ترکههای خوب دارد؟»
محسن گفت: «آقا اجازه؟ ما.»
آقای طاهری گفت: «بارک الله محسن! صبح شنبه یک دسته ترکهٔ آلبالوی تازه از پدرت بگیر و برای من بیاور.»
صبح روز شنبه، محسن یک سبد پر از آلبالو آورد.
آقای طاهری گفت: «پس چرا ترکه نیاوردی؟»
محسن گفت: «آقا اجازه؟ پدرم گفتند: «درخت آلبالوی باغ ما، ترکه ندارد؛ فقط آلبالو دارد»»*
***
دو - کسی که دلش میخواست مثل نیلوفر آبی باشد
نگاه کن! شمعهای فروزان، یکی یکی میسوزند و گر میکشند و خاموش میشوند.
نگاه کن! آنجا، در آن سوی پل، مردی در آغاز سرزمین خویش ایستاده است.
سرزمینی که آغاز جهان است و سرزمینی که پایان جهان است.
نگاه کن! قطاری میگذرد و کودکی متولد میشود؛ قطاری میگذرد و شاعری میسراید؛ قطاری میگذرد و مردی میمیرد.
مردی که فریاد میزند:
«تو کوچه دارن منو میزنن
تو کوچه دارن منو میکشن»
و از دوردست، از آن سوی پل، از آن سوی جهان، صدای هق هق کسی میآید.
کسی که گلی سرخ در دست دارد.
کسی که «موسیقی عطر گل سرخ» را میشنود.
کسی که در آب میگرید. **
***
سه- به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست
حالا سه سال تمام شد که «منوچهر احترامی رفت که دیگر چشمش به ما نیفتد!» بیآنکه در این دور نام و نان و شهرت و شهوت، کمتر کسی یادش بوده باشد که روزی، روزگاری، پیرمردی بود مهربان، آنقدر مهربان که بشود وقت و بیوقت در سایهسارش ایستاد و قد کشید و تنها سه سال بعدش برای همیشه فراموشش کرد...
***
چهار- سه سال... برای همیشه!
این شاید بیربط باشد؛ اما آدمها گاهی عاشق میشوند، یا گاهی فکر میکنند عاشق شدهاند، بعد دست یکی را میگیرند و صاف زل میزنند توی چشمهایش و میگویند: فلان و فلان و بهمان و بیسار و آخرش هم اضافه میکنند: «برای همیشه»... و آنوقت این هـمـیـشـه را طوری کــش میدهند که آدم فکر میکند لاقل تا ده بیست سالی طول میکشد...!
سه سال و چهار سال و پنج سال و شش سال برای فراموشی زمان کوتاهی است... یادت هست؟
***
پنج- زندگی
گفته بود «زنگ تفریحی است مابین ازلیت و ابدیت» و روی سنگش نوشتهاند؛ یعنی یک بُعد زمانمند در یک مکان که این دنیا باشد و زمان و مکان هم که به بیان دورکیم نه تنها با جامعه انتقال داده میشوند، بلکه خودشان آفریدههای اجتماعیاند. پس عجیب نیست که در جامعهی فلان و بهمان ما زمانمان و مکانمان هم به همه چیز دیگرمان بیاید!
***
شش- طعم دلچسب چای لاهیجان
یکبار از حضرت ایشان پرسیدم، چای را چهطور دم میکنید و چه چایی دم میکنید که اینطور خوش رنگ و خوش طعم از آب در میآید و به دل و جان آدم میچسبد؟ گفتند: مخلوط طعم چای لاهیجان و رنگ چای کله مورچهای است که روی آتش غیرمستقیم دم میکشد. (روی یک سنگ مرمر که روی اجاق گذاشته بودند.) و البته توی قوری نباید بیشتر از نصف آب جوش ریخت.
نمیدانم اینها چه ربطی داشت ولی از آن روز هر گاه چای دم میکنم، یاد یکجایی توی شمال و آقای احترامی میافتم...
***
هفت- ویژهنامه هفتسنگ
این یادداشت با طعم چای TWININGS و صدای افسوس نوشته شد...
* منوچهر احترامی، بچهها... گلآقا پیاپی ۲۱۰ سال ۱۳۸۴
** یادداشت منوچهر احترامی با یاد عمران صلاحی
چون به زلف خویش شانه میزنی...

این روزها که دست میاندازی توی این ابرها و بیهوا گیسوان آسمان را شانه میزنی، خاطرت نیست انگار که خاطری پراکنده میکنی...
عصر کنار پنجره بودم رو به تماشای سپیدی بالای کوهها و بازی نور لابهلای ابرها که رد نگاهم را میکشید تا امتداد موهایت که این روزها ردّی از برف را میشکوفاند حوالی شبی که حالا همنشین چشمهای من شده این سالها... چه جانی از ما رفت در امتداد دریای جنوب تا ساحل شمال... و این کوهستانهای غربی... عصر، کنار پنجره، گریهام گرفته بود و باد که بوی غربت میآورد از کوههای روبهرو...
غروب، روز که تمام میشد، آرام کنار پنجره گریه میکرد...
یوم یکون الناس کالفراش المبثوث
و تکون الجبال کالعهن المنفوش...
(القارعه: ۴ و ۵)
سرا پا چشم خواهم شد ... تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت...
خبر: حکومت عربستان سعودی قصد دارد با وضع تدابیری، زنانی را که «چشمانی زیبا» دارند مجبور کند که چشمان خود را بپوشانند. دولت محافظهکار عربستان سعودی اعلام کرده که این حق را دارد تا زنان را از نشان دادن «چشمان اغوا کنندهشان» در مکانهای عمومی بازدارد.
***
پ.ن:
یک: «محافظهکاری یک واژهٔ کلی برای جهانبینیهای سیاسی، اجتماعی و مذهبی است که هدف اصلی آن نگهداری جامعه و ارزشهای موجود است.» اما جامعهی من، نمونهی آماری زندگی من، ارزشهای موجود من، همه خلاصه شدهاند در چشمان زیبای اغوا کنندهی تو ...
دو:
من این فریب که در نرگس تو میبینم
بس آبروی که با خاک ره بیامیزد...
از یک نگاه

فروغ
خاتون! شاید راست میگفتم که عشق، بال پرواز است برای آدمیزاد. شاید راست میگفتی که بعضی بالها برای پرواز نیستند، برای پرپر زدناند روی خاک. خاتون! من رقصیدن را آموختهام، گریستن را به من بیاموز. اشکهای آدمهای اینجا، اشک نیست، شور نیست. درد نمیکشند، اگر که میکشند گوشهای مچاله میشوند شاید تا زمان را متوقف کنند، زندگی را بمیرانند. خاتون! درد کشیدن را به من بیاموز. به من اندوه کشیدنی بیاموز که شور بیافریند، حرکت بیاورد. آدمهای اینجا، درست غصه خوردن را از یاد بردهاند.
عشقی که به خودآگاهی آمیخته نیست، شاید هوس نباشد اما اصیل نیست. نگاه سادهای به اشتیاق، خاتون، به دریا دریا اشک احتیاج میارزد......
خاتون! دستهای مردانه من، هنوز در آغوش کشیدن را به یاد دارند، اما به دستهای پرچین شماست که میتوان اعتماد کرد. وقتی که زندگی نامی همه چیزش را از تو گرفته باشد، چیزهایی بدست میآوری که هیچ کس به جز خودت، نمیتواند آنها را از تو بگیرد، حتی مرگ، و بهشت فروشان میدانند که این، معاد من است.
من زندگی را توی چشمهای شما دیدهام. من مدیحهسرا نیستم. من روضهخوان نیستم. فقط خواستهام از چشمهای شما بنویسم که نقلش، نقل هزارتوهای افسانههای دور است و تجسمش، سوالهای هر روزه آدمهایی که ابلهانه میخواهند خوشبختی را برای من تعریف کنند. من، رقص تصویرم را توی چشمهای شما دوست داشتهام، آنچنانی که رقص آتشی انگار، که تا خاکسترش را بر قداست خاک بیفشانید و دودش را به هوهوی باد بسپارید و نورش را به حق حق شیوخ. خاتون! تلمیح ما به تعشق، اگر که نیشخند بر لبان آدمیان میآورد چه باک، شاید که نگاهی به این گناه، ریشههای دلمردگیشان را بمیراند و دیگرگونه زیستنی خود-ساخت را بیازمایند. آنوقت، شاید، برای آنکه هنوز میتوانند سایه مهر را با تیر فکر بزنند، خیال نکنند که بسیار باهوشند.
راستی! دیدهاید که انتهای چشمهای جبرائیل، هنوز آن سوال ازلی هست:
أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ؟
خاتون! شراب بیاورید. گیسوفشان میانه میدان برقصید، مست. من، دردیکش پیمانه آخر میشوم.
صدا میگوید: إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ
جبرائیل، هنوز متعجب است.